دخمل لاغری
باز هم تأخیر . ببخشید خوشکلم که این بار هم دیر بهت سر زدم . با وجود اینکه دیگه دوست ندارم باز از بیماری صحبت کنم ولی متأسفانه تو این ایام هم باز کسالت داشتی و این بار از نوع سرما خوردگی. ولی این سری مامانی هم همراهیت کرد و منم با شدت بیشتری سرما خورده بودم که حتی تنفس هم برام سخت بود. ٢ هفته ای که آفم بود چند روز هفته اول به سمت آبادان رفتیم و هفته دوم کامل شیراز بودیم .این سری بیشتر برا عمل قلب زن عمو رفتیم چون خیلی دلش برا تو تنگ شده بود و همش اسم تو رو میاورد . هر چند که آخرش هم موفق نشد تو رو ببینه چون چند روز اولش بیمارستان بود و وقتی هم که مرخص شدن هوا ابری و بارونی شد و چون ما تمام مدت مریض بودیم دیگه نمی شد توی اون هوا تو رو بیرون ببرم . البته بابایی هم این سری همرامون نبود.
از اونجائیکه دیگه به آب و هوای گرم و مرطوب عادت کرده باشیم تا رسیدیم اینجا حالمون شکر خدا بهتر شد.
و اما گله ای که از دخملی دارم اینه که اصلاً تو این مدت غذا نمی خوردی و در روز نصف میوه و مثل بچه های چند ماهه فقط شیر مامان.حسابی هم لاغر شدی عزیزم که یک کیلو کم کردی و وزنت ده و چهارصد شده.
توی مهد هم مگر به عشق بچه ها غذا بخوری که البته باز نه مثل سابق ، چون کلاً غذات کم شده . قربونت بشم که خودت صورتت کوچیک بود و الان که دیگه هیچی ازش نموده .راستی خانم طهماسبی هم این سری همراه نی نی نازش که اسمش آنیساست اومده و دیگه حسابی خیالم راحت شد.
امروز سر کار از اول صبح ساعت ٩ بود که مراسم تشییع شهیدای گمنام داشتن ،چون چند روزی میشه که منطقه ویژه توی خود محوطش قسمتی به نام گلزار شهدا درست کرده که ٢ شهید گمنام رو امروز تدفین کردن. مراسم باشکوهی بود و وقتی فکر می کنی می بینی که چقدر ارزش شهدا بالاست و با وجود بی نشونیشون و گذشت سی و اندی سال هنوز از عزت و شکوهشون کم نشده . تا ظهر مراسم ادامه داشت و به عبارتی تا ظهر خبری از کار نبود. و تمام مدت جای تو رو خالی می کردم چون بودن خانمهایی که از شهر با بچه هاشون اومده بودن.
2 تا عکس اولی توی گناوه ازت گرفتیم و باید بگم که تازگیها عادت کردی وقتی توی بازار خسته میشی و گریه سر میدی تا بهت آبنبات میدیم اینجوری ذوق می کنی.









دخمل لاغری
