ملینا عشق کوچولوی ما
ملینا عشق کوچولوی ما
یادداشت هایی برای قلبم

 

                                        




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:44 | يکشنبه 20 دی 1394 توسط مامانی

يكساله ديگه هم گذشت و امسال دومين سال بود كه با دو دسته گلم سال جديد رو آغاز كرديم.باز هم  باتاخير زياد اومدم  و حتي وقت نكردم تولد ملينا جونم رو تبريك بگم. هم مشغله خودم زيادتر شده و هم اين مدت گرفتار دكتر بودم.

و اما از امسال ، روز عيد بوشهر بوديم و سفره هفت سين نداشتيم چون تا نزديكيهاي صبح بخاطر عروسي بيدار بوديم و موقع تحويل سال همه تو رختخواب بوديم.

ولي از روند رشد رضاجون بگم كه ماشالا حسابي فضول شده و از ديوار راست بالا ميره و كاملا از شيطنت ها و جسارتش فرق دختر و پسر مشخص ميشه. بعد از شش ماه هم يه دندون پايين و يكي بالا و يكي ديگه هم درحال سفيد شدنه. از نظر زبون هم مثل آبجي گلش يه كوچولو با تاخيره و الان هانا ،مامان ، بابا ،‌دَيي، عَم، عَمو ميگه ،‌ولي زياد با لب و زبونش صدا در مياره و آهنگ ميزنه.

تو اين 5 هم ماه كه ميرم سر كار مامان جون زحمت ميكشه و مياد پيش شما ميمونه.

ملينا گلم هم حسابي شيرين زبون شده كه حيف فرصت نشده حرفاشو ضبط كنم.ولي هميشه ميگه ميخوام دكتر چشم بشم و يه مدت بعدازمريضي من ميگفت نه ميخوام دكتر كبد بشم تا مامانمو خوب كنم.بدجور عادت به جايزه كرده و هر روز منتظره تا من و بابايي براش چيزی جايزه ببریم  و حتي خودش پيشنهاد ميده كه اينو برام جايزه بيارين.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:31 | سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 توسط مامانی

چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آفرینش

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی

رضا جان تولدت مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:02 | يکشنبه 20 دی 1394 توسط مامانی

10ماهش شده بودكه بعضي اوقات به تنهايي مي ايستاد و بعد از گذشت مدت كمي يك قدمي راه ميرفت و تا اولين بارتاريخ دهم آذر براي اولين بار چهار تا پنج قدم برداشت و از اون تاريخ به بعد مرتب راه ميرفت و ديگه ياد گرفته بود كه با كمك دستاش از زمين بلند بشه و كم كم با مهارت راه رفت .

الان هم حدود يك ماهي ميشه كه 4 تا دندون بالاييش داره كامل رشد مي كنه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:46 | دوشنبه 14 دی 1394 توسط مامانی

 اولين مرواريدهاي پسرم تو ٦ماه و اندي خودشو نشون داد و دو تا دندون پاييني خوشكل در آورد.

ملينا هم اواخر خرداد ماه بود كه برديمش دندونپزشكي كه خودم ميرفتم و با اينكه قبلش خيلي آمادش كرديم و خودش مصر بود كه زود بريم ،تا محيط و اتاق دندونپزشكي رو ديد ترسيد و فقط به زور تو بغل باباش دكتر يه معاينه سطحي كرد و گفت كه ٤تا دندون عصب داره و ٢تا پر كردن و حتي بيحسي هم بهت زدن ولي بعدش ديگه حاضر به همكاري نشد و برگشتيم.و چون بهش قول نمايشگاه اسباب بازي (در صورت درست كردن دندونش )بهت داده بودم ، مجبور شدم از رفتن محرومش كنم و سر صدرا با عمو مصطفي و مامان جون رفتن خونه و ما با خاله و نيكا رفتيم نمايشگاه.

ولي سريهاي بعدش كه اومديم شيراز با كلي صحبت و اصرار و وعده و وعيد به زور مي نشست و اولش گريه ميكرد ولي تا آقاي دكتر يه كوچولو تشر زد آروم مي گرفت و بعدش هم كه بيرون ميومد هم آقاي دكتر بهش جايزه ميداد(كه از طرف خودمون بود)و هم خانم قيومي بهش بادكنك انگشتي ميداد و يه جايزه مخصوص هم، خودمون ميداديم. 

و خلاصه بعد چند سري  رفتن ، دكتر ٥تا دندونشو عصب كشي و ٢تاشو پر كرد.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:06 | سه شنبه 5 آبان 1394 توسط مامانی

از 5/5 ماهگی سینه خیز رو شروع کردی.

سر 6 ماهگی  بطور کامل و بدون تکیه نشستی.

6/5 ماهگی گاگله رفتن رو شروع کردی.

از 7 ماهگی هم وسیله می گیری و بلند میشی می ایستی.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:13 | چهارشنبه 28 مرداد 1394 توسط مامانی

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:51 | سه شنبه 23 تير 1394 توسط مامانی

الان سه ماه شده که نیومدم راستش هم وقتم کم شده و هم حوصلم ولی دیگه دلم نیومد بیشتر از این مجال بدم . تو این مدت رضا جون که خیلی بزرگ شده هم از نظر حرکات و هم فعالیتهاش .ملینا گلم هم به طبع رفتاراش عاقلانه تر شده .

اما از عید شروع می کنم حدود یک هفته قبل از عید بود که اومدیم عسلویه و سال تحویل رو رفتیم جم خونه خاله ماریه و آقاجون ، مامان جون و دایی جون هم اومده بودن.بابایی تا دوم سرکار رفت و بعدش عازم بوشهر شدیم و بعد از تعطیلات هم رهسپار خرمشهر و خونواده بابایی واسه اولین بار رضا جونو می دیدن.

اما بگم از فعالیتهای گل پسرم:

اولین خنده صدادارش هم اوایل عید تو بوشهر خونه مامان اینا بودیم.

عاشق اینه که عوضش کنم و پاهاشو بشورم دیگه یاد گرفته تا شلوارشو درمیارم یه ذوق و خنده ای سر میده که آدم کیف میکنه(پسر تمیزم).

رضا جونم با اینکه از بیست روزگیش بود که روی سطح شیب خیلی کم ،حدود 10 درجه غلت زد و به شکم چرخید ولی به طور کامل از 4 ماه و اندیش بود که راحت چرخید. و الان حتی رو نی نی لایلایش هم می چرخه.هفته قبلی هم یه خورده کوچولو رو به جلو اومد و دیروز هم متوجه شدم که خودش تونسته از حالت رو به شکم برگرده ،البته صحنش رو ندیدم مشغول کارام بودم که بعد دیدم چرخیده از ملینا که پرسیدم گفت که نچرخونده و خودش برگشته.و الان بطور کامل غلت میزنه.

و اما کارهای این خواهر و برادر حدود دو ماه پیش بود که رضا رو واسه یه دقیقه به ملینا سپردم ، وقتی اومدم تو اتاق دیدم رضا تو گهوارشه ( آخه رو زمین گذاشته بودمش)و ملینا گفت که بغلش کرده و خودش گذاشته و منو میگی هاج و واج و خدا رو شکر کردم که از دستش نیوفتاده و به ملینا گفتتم که وقتی من هستم بغلش کن نه تنهایی.و الان هم هر از گاهی میگه مامان بده بغل من و دیگه این اواخر هم در حد چرخوندنش بغلش می کنه، با اینکه خیلی عاقله ولی خب هنوز بچست و نمیشه ازش غافل بود.

خیلی هم روش حساس و مراقبشه . روز چهارشنبه بخاطر فوت مادربزرگ بابایی رفتیم اراک ، اونجا عمش جلو مهموناشون به شوخی به رضا گفت زشته، ملینا قهر کرد رفت تو اتاق و بعدش اومد بیرون و تذکر داد که چرا به داداشم میگی زشت خیلی هم خوشکله. الهی قربون غیرتت بشم دختر گلم.

تو قربون صدقه رفتنام هم باید خیلی مراقب حرف زدنم باشم، با اینکه همیشه جفتشون رو ناز و محبت می کنم ولی یه بار داشتم به حالت شعر گل پسرمو می خوندم که یهو ماینا گفت مامان منم هستما، آخ قربونش برم که گفتم فدای تو و شعرمو رو ملینا هم چرخوندم و دیگه میدونه خودش عروسکمه و رضا ملوسکم. ولی اکثر مواقع وقتی تو بغلمه خودش هم میاد پیشم که هم من نازش کنم و هم خودش قربون صدقه داداشش میره و یه بوسهای آبدارش میکنه که وای دل ما میره و هر چی میگم مامان کمتر هیچ فایده ای نداره.

ملینا هم خیلی وقته که علاقه خاصی به عموفیتیله ها پیذا کرده . طوری که مرتب میگه بریم خونه عمو فیتیله ها یا اونا بیان خونمون.یه بار قبل از عیدی خواب بودم که با صدای ملینا از خواب بیدار شدم ، دیدم داره به حالت التماس به خدا میگه: آخه خدا چرا عمو فیتیله ها نمیان اینجا آخه من چیکار خدایا چیکار کنم . وای اینقدر محو حالت ملتمسانه صدات شدم که دلم می خواست ازت فیلم بگیرم ولی تا دوربین آوردم متوجه شدی و ادامه ندادی.

  • کلی هم عکس هست که تو پستای بعدی کامل می ذارم.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:06 | سه شنبه 2 تير 1394 توسط مامانی

5 اسفند تولد 4 سالگی دختر گلم بود و یه کیک کوچولو خریدیم و دور همی یه جشن کوچولو براش گرفتیم.

ولی بگم اندر احوالات این دو تا وروجک نازم ، رضا جونم که ماشالا هزار ماشالا پسر خوش اخلاق و خوش روییه. چون خیلی زود لبخند به لب آورد و عاشق اینه که با کسی تماس چشمی برقرار کنه و بهش لبخند بزنه. خیلی زود هم به اطرافش دقت و توجه نشون داد. خدا رو شکر نسبت به ملینا کمتر بهونه می گیره و بی قراری می کنه و از 4 روزگیش مامان جون پستونک تو دهنش گذاشت و خیلی از مشکلات منو کمتر کرد.

ولی ملینا جونم که حسابی شیطون و فضول شده. خصوصاً تو این دو ماه و نیم که کامل با نیکادل هست بیشتر شیطنت میکنه. از یه نظر خوبه بیشتر سرگرم هستن و کمتر سراغ داداشی میره ولی از یه نظر دیگه بعضی اوقات باید چهار چشمی مواظب بود که یه وقتی بیش از حد نخوان به نی نی محبت کنن چون در این صورت ممکنه یا با فشار بوس و نوازشش کنن که داداشی بیچاره رو به گریه میندازن.

از روز اول هم که داداشی دنیا اومد اسمشو گذاشت آقا رضا نمکدون و به همه هم همینو می گفت . تکیه کلام محبت آمیزش به داداشی هم "قربون دلت بگردم" هست.

خلاصه اینکه با وجود این 2 تا گل زندگیمون قشنگتر از همیشه شده.

 

 روزی که بردیمت واسه ختنه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:45 | پنجشنبه 28 اسفند 1393 توسط مامانی

ني ني شكلك

پسر گلم 1 ماهه شد

امروز یک ماه از تولد پسرم می گذره . عزیز دلی که با اومدنش زندگی ما رو شیرین تر از همیشه کرد و همه ما رو غرق در سرور کرد.

پسر عزیزم اومدنت به این کره خاکی رو تبریک میگم انشاالله که همیشه در پناه خدا سالم و تندرست باشی و پله های ترقی رو با موفقیت طی کنی.

رضا جون 9 ساعته من

رضا جون 1 روزه

رضا جون 5 روزه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:03 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ